گنج

شمارهٔ ۲۸۶

۱۰ بیت
باز، هرچند که در دستِ شَهان دارد جاینیست در سایه‌اش آن یُمن، که در پَرِّ هُمای
هرکه زین گنبدِ گَردَنده، کناری نگرفتچون مَهِ نو، به همه شهر، شد انگشت‌نمای
اِی که امروز، ممالک، به تو آراسته استمُلک را، چون تو، به‌یاد است بَسی مُلک‌آرای
هر کَفی خاک، که بَر عرصه‌ی دشتی بینیرخ ماهی بُوَد و فَرقِ شَهی عالی‌رآی
بِشُد و مُلکَتِ باقی به خدا بازگذاشتآن‌که می‌گفت: «منم بر مَلِکان بارخدای!»
گَر تو خواهی که شَهان تاجِ سَرَت گردانندکارِ درویش، چو خَلخال، مَیَفکَن در پای
تا مقیمانِ فَلَک، شادیِ رویِ تو، خورندای مِیِ مِهرِ جهان، هم‌چو قمر، سیر بَرآی
پنجه‌ی نفس، به بازوی ریاضت، بِشِکَنگوی مقصود، به چوگانِ قناعت، بِرُبای
چنگ، ازآن‌روی نَوازَندَش و دَر بَر گیرندکه به هر بادِ هوایی، نخروشَد چون نای
بوی عود، از دَمِ جان‌پرورِ خواجو بِشِنُوزآن‌که باشد نَفَسِ سوختگان، روح‌افزای