گنج

شمارهٔ ۲۶۸

۹ بیت
دیشب ای باد صبا گویی که جایی بوده‌ایپای بند چنین زلف دلگشایی بوده‌ای
آشنای انرا ز بوی خویش مست افکنده‌ایچون چمن پیرای باغ آشنایی بوده‌ای
دسته بند سنبل سروی سرایی گشته‌ایخاکروب ساحت بستان‌سرایی بوده‌ای
لاجرم پایت نمی‌آید ز شادی بر زمینچون ندیم مجلس شادی فزایی بوده‌ای
نیک بیرون برده‌ای راه از شکنج زلف اوچون شبی تا روز در تاریک جایی بوده‌ای
تا چه مرغی کآشیان جایی همایون جسته‌ایگوییا در سایهٔ پرّ همایی بوده‌ای
از غم یعقوب حالی هیچ یاد آورده‌ای؟چون همه شب همدم یوسف لقایی بوده‌ای
هیچ بویی برده‌ای کو در وفا و عهد کیستتا عبیرآمیز بزم بی‌وفایی بوده‌ای
از دل گمگشتهٔ خواجو نشانی باز دهچون غبار افشان زلف دلربایی بوده‌ای