گنج

شمارهٔ ۲۶۱

۱۴ بیت
پری رخا منه از دست یکزمان شیشهقرابه پر کن و در گردش آر آن شیشه
کنونکه پرده سرا زهره است و ساقی ماهشراب چشمه خورشید و آسمان شیشه
خوشا میان گلستان و جام می برکفکنار پر گل و نسرین و در میان شیشه
مرا چو شیشه ی می دستگیر خواهد بودبده بدست من ای ماه دلستان شیشه
روان خسته ام از آتش خمّار بسوختبیار و پر کن از آن آتش روان شیشه
شدم سبکدل و گردد ز تیزی و گرمیبرین سبک دل دیوان سرگران شیشه
بیا که این دل مجروح ممتحن زده استبیاد لعل تو بر سنگ امتحان شیشه
دل شکسته برم تحفه پیش چشم خوشتاگرچه کس نبرد پیش ناتوان شیشه
ز شوق آن لب چون ناردان کنم هر دمز خون دیده پر از آب ناردان شیشه
براستان که بسی خستگان نازک دلشکسته اند برین خاک آستان شیشه
لب تو آب شد و جان بیدلان آتشغم تو کوه دل تنگ عاشقان شیشه
مطّیه سست و همه راه سنگ و صاعقه سختکریوه برگذر و بار کاروان شیشه
ترا که شیشه ی می داد و می دهد خواجوبرو بمجلس مستان و میستان شیشه
چو شیشه گر لبت از تاب سینه جوشیدستمدار بی لب جوشیده یکزمان شیشه