گنج

شمارهٔ ۲۵۴

۹ بیت
ایکه چو موی شد تنم در هوس میان توهیچ نمی رود برون از دل من دهان تو
از چمن تو هر کسی گل بکنار می برندلیک بما نمی رسد نکهت بوستان تو
گر زکمان ابرویت عقل سپر بیفکندعیب مکن که در جهان کس نکشد کمان تو
چون تو کنار می کنی روز و شب از میان توکی بکنار ما رسد یک سر مو میان تو
تا تو چه صورتی که من قاصرم از معانیتتا تو چه آیتی که من عاجزم از بیان تو
کی ز دلم برون روی زانک چو من نبوده امعشق تو بوده است و بس در دل من بجان تو
صد رهم ار بآستین دور کنی زآستاندستم و آستین تو رویم و آستان تو
گرچه بود بمهر تو شیر فلک شکار منرشک برم هزار پی بر سگ پاسبان تو
خواجو از آستان تو کی برود که رفته استحاصل روزگار او در سر داستان تو