شمارهٔ ۲۵۲
ای شب قدر بیدلان طره ی دلربای تومطلع صبح صادقان طلعت دلگشای تو
جان من شکسته بین وین دل ریش آتشینساخته با جفای تو سوخته در وفای تو
خاک در سرای تو آب زنم بدیدگانتا گل قالبم شود خاک در سرای تو
گرچه بجای من ترا هست هزار معتقددر دو جهان مرا کنون نیست کسی بجای تو
میفتم و نمیفتد در کف من عنان تومی روم و نمی رود از سر من هوای تو
چون بهوای کوی تو عمر بباد داده امخاک ره تو می کنم سرمه بخاکپای تو
در رخم ار نظر کنی ور بسرم گذر کنیجان بدهم بروی تو سر بنهم برای تو
روضه ی خلد اگر چه دل بهر لقا طلب کندروضه ی خلد بیدلان نیست بجز لقای تو
گرچه سزای خدمتت بندگئی نکرده امچیست گنه که می کشم این همه ناسزای تو
خواجو اگر چه عشق را صبر بود دو او بسدردی دردکش که هم درد شود دوای تو