شمارهٔ ۲۳۴
خیز و در بحر عدم غوطه خور و ما را بینچشم موج افکن ما بنگر و دریا را بین
اگر از عالم معنی خبری یافته ئیبر گشا دیده و آن صورت زیبا را بین
چه زنی تیغ ملامت من جان افشانراعیب وامق مکن و طالعت عذرا را بین
حلقه ی زلف چو زنجیر پریرویان گیرزیر هر موی دلی واله و شیدا را بین
باغبان گر ز فغان منع کند بلبل راگو نظر باز کن و لاله حمرا را بین
ای سراپرده بدستان زده بر ملک فناعلم از قاف بقا برکش و عنقا را بین
گر بدل قائل آن سرو سهی بالائیسر بر آر از فلک و عالم بالا را بین
چون درین دیر مصوّر شده ئی نقش پرستشکل رُهبان چکنی نقش مسیحا را بین
دفتر شعر چه بینی دل خواجو بنگرسخن سحر چه گوئی ید بیضا را بین