شمارهٔ ۲۳۱
خوشا صبح و صبوحی با هُمالاننظر بر طلعت فرخنده فالان
خداوندا بده صبری جمیلمکه مینشکیبم از صاحب جمالان
خیالست این که برگردم ز خوبانچو درویش از در دریا نوالان
دلم چون گیسوی او بر کمر دیدچو وحشی شد شکار کوه مالان
گهی کز کازرون رحلت گزینمبنالد از فغانم کوه نالان
غریبان را چرا باید که بینندبه چشم منقصت صاحب کمالان
خطا باشد که چشم ترکتازتدل مردم کند یکباره تالان
مگر زلف تو زان آشفته حالستکه در تابند ازو آشفته حالان
چنان مرغ دلم در قیدت افتادکه کبکان دری در چنگ دالان
عقاب تیز پر کی باز گرددبه هر بازی ز صید خسته بالان
غزل خواجو بگوید بر غزالهمگر بر آهوی چشم غزالان