شمارهٔ ۲۳۰
ای باد سحرگاهی زینجا گذری کنوز بهر من دلشده عزم سفری کن
چون بلبل سودازده راه چمنی گیرچون طوطی شوریده هوای شکری کن
فرهاد صفت روی به صحرا نه و چون سیلاز کوه بر آور سر و یاد کمری کن
چون کار تو در هر طرفی مشک فروشیستبا قافله چین به خراسان گذری کن
شب در شکن سنبل یارم به سر آوروانگه چو ببینی مه رویش سحری کن
برکش علم از پای سهی سرو روانشوز دور در آن منظر زیبا نظری کن
احوال دل ریش گدا پیش شهی گویتقریر شب تیره ی ما با قمری کن
هر چند که دانم که مرا روی بهی نیستلطفی بکن و کار مرا به بتری کن
گر دست دهد آن مه بی مهر و وفا رااز حال دل خسته ی خواجو خبری کن