گنج

شمارهٔ ۲۲۳

۱۱ بیت
بگذائی بسر کوی شما آمده ایمدردمندیم و بامید دوا آمده ایم
نظر مهر ز ما باز مگیرید چو صبحکه درین ره ز سر صدق و صفا آمده ایم
دیگران گر ز برای زر و سیم آمده اندما برین در بتمنای شما آمده ایم
گر برانید چو بلبل ز گلستان ما رااز چه نالیم چو بی برگ و نوا آمده ایم
آفتابیم که از آتش دل در تابیمیا هلالیم که انگشت نما آمده ایم
بقفا بر نتوان گشتن از آن جان جهانکز عدم پی بپی او را ز قفا آمده ایم
گر چو مشک ختنی از خط حکمش یا مویسر بتابیم ز مادر بخطا آمده ایم
نفس را بر سر میدان ریاضت کشتیمچون درین معرکه از بهر غزا آمده ایم
غرض آنستکه در کیش تو قربان گردیمورنه در پیش خدنگ تو چرا آمده ایم
دل سودا زده در خاک رهت می جوئیمهمچو گیسوی تو زانروی دو تا آمده ایم
ایکه خواجو بهوای تو درین خاک افتادنظری کن که نه از باد هوا آمده ایم