شمارهٔ ۲۲۱
بیا که هندوی گیسوی دلستان تو باشمقتیل غمزه ی خوانخوار ناتوان تو باشم
گرم قبول کنی بنده ی کمین تو گردمورم به تیر زنی ناظر کمان تو باشم
کنم بقاف هوای تو آشیانه چو عنقابدان امید که مرغی ز آشیان تو باشم
دلم چو غنچه بخندد چو سر ز خاک برآرمببوی آنکه گیاهی ز بوستان تو باشم
ز خوابگاه عدم چون بحشر باز نشینمبراستان که همان خاک آستان تو باشم
اگر بآب حیاتم هزار بار برآرندهنوز سوخته آتش سنان تو باشم
تو شمع جمعی و خواهم که پیش روی تو میرمتو پادشاهی و آیم که پاسبان تو باشم
مرا بهرزه در آئی مران که در شب رحلتدرای راه نوردان کاروان تو باشم
چون از میان تو یکموی در کنار نبینمچو موی گردم از آنرو که چون میان تو باشم
اگر هزار شکایت بود ز دور زمانمچگونه شکر نگویم که در زمان تو باشم
غلام خویشتنم خوان بحکم آنک چو خواجوبخاک راه نیرزم اگر نه زان تو باشم