گنج

شمارهٔ ۲۱۶

۹ بیت
حکایت رخت از آفتاب می شنومحدیث لعل لبت از شراب می شنوم
ز آب چشمه هر آن ماجرا که می رانمز چشم خویش یکایک جواب می شنوم
کسی که نسخه ی خط تو می کند تحریرز خامه اش نفس مشک ناب می شنوم
شبی که نرگس میگون بخواب می بینمز چشم مست تو تعبیر خواب می شنوم
ز حسرت گل رویت چو اشک می ریزمز آب دیده نسیم گلاب می شنوم
چنان بچشمه ی نوشت تعطشی دارمکه مست می شوم ار نام آب می شنوم
فروغ خاطر خویش از شراب می یابمنوای نغمه ی دعد از رباب می شنوم
حدیث ذره اگر روشنت نمی گرددز من بپرس که از آفتاب می شنوم
گهی کز آتش دل آه میزند خواجودر آن نفس همه بوی کباب می شنوم