شمارهٔ ۲۰۳
ایدل ار خواهی بدولتخانه ی جانت برمور حدیث جان نگوئی پیش جانانت برم
شمسه ی ایوان عقلی ماه برج عشق باشتا بپیروزی برین پیروزه ایوانت برم
گر چنان دانی که از راه خطا بگذشته ی ئیپای در نه تا بخلوتخانه ی خانت برم
گوهر شهوار خواهی بر لب بحر آرمتدامن گل بایدت سوی گلستانت برم
هیچ در دستت نه وز دربان نمیاری گذشتبگذر از سر تا بشادروان سلطانت برم
از کف دیو طبیعت باز گیر انگشتریتا بگیرم دست و بر تخت سلیمانت برم
نفس کافر کیش را گر بنده ی فرمان کنیهرچه فرمائی شوم تسلیم و فرمانت برم
در گذر زین ارقم نه سر که گر دل خواهدتدست گیرم بر سر گنجینه ی جانت برم
گر شوی با من چو آه صبحگاهی همنفساز دل پر مهر بر ایوان کیوانت برم
چون درین راه از در بتخانه می یابی گشادمست و لا یعقل درآ تا پیش رهبانت برم
ور جدا گردی ز خواجو با بهشتی پیکراناز پی نزهت بصحن باغ رضوانت برم