شمارهٔ ۱۹۶
داریم دلی پر غم و غمخوار نداریموز مستی و بیخویشتنی عار نداریم
ما را نه ز دین آر بشارت نه ز دینارکاندیشه ز دین و غم دینار نداریم
تا منزل ما کوی خرابات مغان شدخلوت بجز از خانه خمّاز نداریم
بیدار بسر بردن و تا روز نخفتنسودی نکند چون دل بیدار نداریم
با زاری از آنیم که با ناله و زاریداریم سری و سر بازار نداریم
از ما سخن یار چه پرسید که یکدمبی یار نهایم و خبر از یار نداریم
ما را بجز از آه سحر همنفسی نیستزیرا که جز او محرم اسرار نداریم
در دل بجز آزار نداریم ولیکنمرهم بجز از یار دلازار نداریم
باز آی که بی روی تو ای یار سمن بویبرگ سمن و خاطر گلزار نداریم
آزردن و بیزار شدن شرط خرد نیستبیزار مشو چون ز تو آزار نداریم
با هیچکس انکار نداریم چو خواجوز آنروی که با هیچکسی کار نداریم