شمارهٔ ۱۹۴
مردیم در خمار و شرابی نیافتیمگشتیم عرق آتش و آبی نیافتیم
کردیم حال خون دل از دیدگان سؤاللیکن بجز سرشک جوابی نیافتیم
تا چشم مست یار خرابی بنا نهادهمچون دل شکسته خرابی نیافتیم
رفتیم در هوایش و بر خاک کوی اوبردیم آب خویش و مآبی نیافتیم
جان را براه بادیه از تاب تشنگیکردیم خون و اشک سحابی نیافتیم
در ده قدح که جز دل بریان خون چکاندر بزمگاه عشق کبابی نیافتیم
کردیم بی حجاب نظر در رخت ولیکروی ترا بجز تو حجابی نیافتیم
خاک درت شدیم چو خواجو بحکم آنکبرتر ز درگه تو جنابی نیافتیم