شمارهٔ ۱۹۱
روزگاری روی در روی نگاری داشتمراستی را با رخش خوش روزگاری داشتم
همچو بلبل می خروشیدم بفصل نوبهارزانک در بستان عشرت نوبهاری داشتم
خوف غرقابم نبود و بیم موج از بهر آنککز میان قلزم محنت کناری داشتم
از کمین سازان کسی نگشود بر قلبم کمانچون بمیدان زان صفت چابک سواری داشتم
گر غمم خون جگر می خورد هیچم غم نبوداز برای آنک چون او غمگساری داشتم
در نفس چون بادم از خاطر برون بردی غبارگر بدیدی کز گذار او غباری داشتم
داشتم یاری که یکساعت ز من غیبت نداشتگرچه هر ساعت نشیمن در دیاری داشتم
چرخ بد مهرش کنون کز من بدستان در ربودگوئیا در خواب می بینم که یاری داشتم
همچو خواجو با بد و نیک کسم کاری نبودلیک با او داشتم گر زانک کاری داشتم