شمارهٔ ۱۸۵
مرا که نیست بخاک درت امید وصولکجا بمنزل قربت بود مجال نزول
اگر وصال تو حاصل شود بجان بخرمولی عجب که رسد کام بیدلان بحصول
چنین شنیده ام از پرده ساز نغمه ی شوقکه ضرب سوختگان خارج اوفتد ز اصول
خموش باش که با کشتگان خنجر عشقخلاف عقل بود درس گفتن از معقول
بر اهل عشق فضیلت بعقل نتوان جستکه عقل و فضل درین ره عقیله است و فضول
بروز حشر سر از موج خون برون آردکسیکه گشت به تیغ مفارقت مقتول
گذشت قافله و ما گشوده چشم امیدکه کی ز گوشه ی محمل نظر کند محمول
میان ما و شما حاجت رسالت نیستچو انقطاع نباشد چه احتیاج رسول
مفارقت نکنم دیگر از حریم حرمگرم بکعبه ی وصل افتد اتفاق وصول
چو ره نمی برم از تیرگی بآب حیاتشدست جان من تشنه از حیات ملول
ببوس دست مقیمان درگهش خواجوبود که راه دهندت ببارگاه قبول