گنج

شمارهٔ ۱۸۱

۱۱ بیت
مرا که راه نماید کنون بخانه ی دلکه خاک راهم اگر دل دهم بخانه ی گل
من آن نیم که ز دینار باشدم شادیاگرچه بنده باقبال می شود مقبل
چو سرو هر که برآورد نام آزادیدلش کجا بسهی قامتان شود مائل
مرا قتیل نبیند کسی بضربت تیغمگر گهی که ز من منقطع شود قاتل
براه بادیه مستسقی جمال حرمبود لبالبش از آب دیدگان منزل
ز چشم ما نرود کاروان بوقت رحیلبحکم آنکه ز سیلاب نگذرد محمل
اگرچه بر گذرت سائلان بسی هستندچو آب دیده ی ما نیست در رهت سائل
بملک دانش اگر حکم و حکمتت بایدمقیم عالم دیوانگی شو ای عاقل
چو وصل و هجر حجابست پیش اهل سلوکازین حجاب برون آی تا شوی واصل
مفارقت متصور کجا شود ما راکه نیست هر دو جهان در میان ما حائل
کسی که در حرم جان وطن کند خواجوبود هر آینه از ساکنان کعبه ی دل