شمارهٔ ۱۶۶
کجا بود من مدهوش را حضور نمازکه کنج کعبه ز دیر مغان ندانم باز
مرا مخوان بنماز ای امام و وعظ مگویکه از نیاز نمی باشدم خبر ز نماز
چو صوفی از می صافی نمی کند پرهیزمباش منکر دُردیکشان شاهد باز
بساز مطرب مجلس نوای سوختگانکه بلبل سحری می کند سماع آغاز
اگر چو عود توام در نفس بخواهی سوختمرا ز ساز چه می افکنی بسوز و بساز
بدان طمع که کند مرغ وصل خوبان صیددو دیده ام نگر از شام تا سحرگه باز
خیال زلف سیاه تو گر نگیرد دستکه بر سر آرد ازین ظلمتم شبان دراز
تو در تنعّم و نازی ز ما چه اندیشیکه ناز ما بنیازست و نازش تو بناز
اگر ز خط تو چون موی سربگردانمببند و چون سر زلفم بر آفتاب انداز
امید بنده ی مسکین بهیچ واثق نیستمگر بلطف خداوندگار بنده نواز
امید بنده ی مسکین بهیچ واثق نیستمگر بلطف خداوندگار بنده نواز
خرد مجوی ز خواجو که اهل معنی رانظر بعشق حقیقتی بود نه عقل مجاز
گذشت شعر ز شعری و شورش از گردونچرا که از پی آوازه می رود آواز