گنج

شمارهٔ ۱۵۹

۹ بیت
قلم گرفتم و می خواستم که بر طومارتحیتی بنویسم بسوی یار و دیار
برآمد از جگرم دود آه و آتش دلفتاد در نی کلکم ز آه آتش بار
امید بود که کاری برآید از دستمز پا فتادم و از دست برنیامد کار
اگرچه باد بود پیش ما حکایت توبرو نسیم و پیامی از آن دیار بیار
کدام یار که او بلبل سحر خوانراز نوبهار دهد مژده جز نسیم بهار
ز دور چرخ فتادم بمنزلی که صباسوی وطن نبرد خاک من برون ز غبار
خیال روی نگارین آن صنم هر دمکنم بخون جگر بر بیاض دیده نگار
دلم بسایه ی دیوار او بود مائلدر آن زمان که گِل قالبم بود دیوار
میان او بکنارت کجا رسد خواجوکزین میان نتواند رسید کس بکنار