شمارهٔ ۱۴۲
هر که او را قدمی هست ز سر نندیشدوانکه او را گهری هست ززر نندیشد
عجب از لاله دلسوخته کو در دم صبحاز خروشیدن مرغان سحر نندیشد
آنک کام دل او ریختن خون منستاز دل ریش من خسته جگر نندیشد
هر که خاطر بکسی داد جه بیمش ز خطرکانک رفت از پی خاطر ز خطر نندیشد
پیش شمع رخ زیبا تو گر جان بدهمنبود عیب که پروانه ز پر نندیشد
خسته ی ضرب تو از تیغ و سنان غم نخوردکشته ی عشق تو از تیر و تبر نندیشد
سر اگر در سر کار تو کنم دوری نیستکانک در دست تو افتاد ز سر نندیشد
نکنم یاد شب هجر تو در روز وصالکانک شد ساکن جنت ز سقر نندیشد
مکن اندیشه که خواجو نکند یاد لبتکاین خیالیست که طوطی ز شکر نندیشد