گنج

شمارهٔ ۱۰۴

۹ بیت
تاجداری کند آنکس که ز سر درگذردره بمنزل برد آنکو ز سفر درگذرد
کوه سنگین دل اگر قلزم چشمم بیندموج طوفان سرشکش ز کمر درگذرد
نکند ترک شکر خنده ی شیرین خسرولیک پیشین لب شیرین ز شکر درگذرد
دیده دریا دلی از خون دلم می بیندکو تواند که روان از سر زر درگذرد
نتواند که نهد بر سر کوی تو قدممگر آنکس که نخست از سرسر در گذرد
باد را بر سر زلف تو اگر باشد دستبهوایت ز سر سنبل تر درگذرد
خنک آن خسته که در کوی تو بی بیم رقیبدهدش دست که چون باد سحر درگذرد
چرخ را بر سر میدان محبت هر دمناوک آه من از هفت سپر درگذرد
گر قدم پیش نهی در صف عشقش خواجوتیر دلدوز فراقت ز جگر درگذرد