شمارهٔ ۱۰۰
هر که را سکه درستست بزر باز نماندوانک از دست برون رفت بسر باز نماند
مرد صاحب نظر آنست که در عالم معنیدیده بگشاید و از ره بنظر باز نماند
طائر دل که شود صید رخ و زلف دلارامهمچو بلبل بگل و سنبل تر باز نماند
جان شیرین بده از عشق چو فرهاد و مزن دمکانک از کوه در افتد بکمر باز نماند
گر برافروخته ئی شمع دل از آتش سوداترک جان گیر که پروانه بپرباز نماند
نام شکر نبرم پیش عقیق تو که خسروبا وجود لب شیرین بشکر باز نماند
چون بمیرم بجز از خون دل و گفته دلسوزیادگاری ز من خسته جگر باز نماند
یکدم ای مردمک چشم من از اشک برآسایکانک شد ساکن دریا بگهر باز نماند
حال رنگ رخ خواجو چه دهم شرح که از دوستهر که را سکه درستست بزر باز نماند