گنج

شمارهٔ ۹ - در مرثیهٔ فرزند خود رشید الدین

۱۰۶ بیت
بر سر شه ره عجزیم کمر بربندیمرخت همت ز رصدگاه خطر بربندیم
لاشهٔ تن که به مسمار غم افتاد رواسترخش جان را به دلش نعل سفر بربندیم
بار محنت به دو بختی شب و روز کشیمبختیان را جرس از آه سحر بربندیم
کاغذین جامه هدف‌وار علی‌الله زنیمتا به تیر سحری دست قدر بربندیم
گه چو سوفار دهان وقت فغان بگشاییمگه چه پیکان کمر از بحر حذر بربندیم
گه ز آهی کمر کوه ز هم بگشاییمگه ز دودی به تن چرخ کمر بربندیم
چون جهان را نظری سوی وفا نیست ز اشکدیده را سوی جهان راه نظر بربندیم
از سر نقد جوانی چه طرف بربستیمکز بن کیسهٔ او سود دگر بربندیم
ز آب آتش زده کز دیده رود سوی دهانتنگنای نفس از موج شرر بربندیم
چون قلم سرزده گرییم به خوناب سیاهزیوری چون قلم از دود جگر بربندیم
دل که بیمار گران است بکوشیم در آنکروزن دیده به خوناب مگر بربندیم
این سیه جامه عروسان را در پردهٔ چشمحالی از اشک حلی‌های گهر بربندیم
تیرباران سحر هست کنون ز آتش آهنوک پیکان را قاروره به سر بربندیم
بام گردون بتوانیم شکست از تف آهراه غم را نتوانیم که در بربندیم
نه نه ما را هنری نیست که گردون شکنیمخویشتن چند به فتراک هنر بربندیم
ناله مرغی است به پر نامه بر غصهٔ مامرغ را نامهٔ سربسته به پر بربندیم
بس سبک پر مپر ای مرغ که می نامه بریتا ز رخ پای تو را خردهٔ زر بربندیم
چون سکندر پس ظلمات چه ماندیم کنونسد خون پیش دو یاجوج بصر بربندیم
خاک را جای عروسی است که دردانه در اوستنونوش عقد عروسانه به بر بربندیم
بگذاریم زر چهرهٔ خاقانی راحلی آریم و به تابوت پسر بربندیم
گوهر دانش و گنجور هنر بود رشیدقبلهٔ مادر و دستور پدر بود رشید
دارم آن درد که عیسیش به سر می‌نرسداینت دردی که ز درمانش اثر می‌نرسد
دل پر درد تهی دو به دوائی نرسیدخود دوا بر سر این درد مگر می‌نرسد
اجری کام ز دیوان مرادم نرسیدچون برانند عجب داری اگر می‌نرسد
چه عجب گر نرسد دست به فتراک مرادکز بلندی است به جائی که نظر می‌نرسد
سیل خونین که به ساق آمد و تا ناف رسیدبه لب آمد چکنم بو که به سر می‌نرسد
روز عمر است به شام آمده و من چو شفقغرق خونم که شب غم به سحر می‌نرسد
ز آتش سینه مرا صبر چو سیماب پریدصبر پران شده را مرغ به پر می‌نرسد
کاشتم تخم امل برق اجل پاک بسوختکشتن تخم چه سود است چو بر می‌نرسد
ریژی از چاشنی کام به کامم نرسیدروزیی کان ننهاده است قدر می‌نرسد
خاک روزی است دلم گرچه هنر ریزه بسی استریزه بگذار که روزی به هنر می‌نرسد
شهر بند فلکم خستهٔ غوغای غمانچون زیم گر به من از اشک حشر می‌نرسد
گریه گه گه نکند یاری از آن گریم خونکه چو خواهم مددی ساخته‌تر می‌نرسد
آه ازین گریه که گه بندد و گه بگشایدکه به کعب آید و گاهی به کمر می‌نرسد
به نمک ماند گریه به گه بست و گشادگرچه او را ز دی و تیر خبر می‌نرسد
گه که بگشاید جیحون سوی آموی شودگه که بسته شود آتل به خزر می‌نرسد
گریه چون دایهٔ گه گیر کز او شیر سپیدبه دو طفلان سیه پوش بصر می‌نرسد
اشک چون طفل که ناخوانده به یک تک بدودباز چون خوانمش از دیده به بر می‌نرسد
پشت دست از ستم چرخ به دندان خوردمگه ز خوان پایهٔ غم قوت دگر می‌نرسد
از بن دندان خواهم که جگر هم بخورمچکنم چون سر دندان به جگر می‌نرسد
گرچه بسیار غم آمد دل خاقانی راهیچ غم در غم هجران پسر می‌نرسد
شمسهٔ گوهر و شمع دل سرگشتهٔ منکه زوال آمدش از طالع برگشتهٔ من
مشکل حال چنان نیست که سر باز کنمکار درهم شده بینم چو نظر بازکنم
دارم از چرخ تهی دو گله چندان که مپرسدو جهان پر شود ار یک گله سر باز کنم
شبروان بار ز منزل به سحر بربندندمن سر بار تظلم به سحر باز کنم
ناله چون دود بپیچید و گره شد دربرچکنم تا گرهٔ ناله ز بر باز کنم
آه من حلقه شود در بر و من حلقهٔ آهمی‌زنم بر در امید مگر باز کنم
زیرپوش است مرا آتش و بالاپوش آبلاجرم گوی گریبان به حذر باز کنم
صبر اگر رنگ جگر داشت جگر صبر نداشتاهل کو تا سر خوناب جگر باز کنم
سلوت دل ز کدام اهل وفا دارم چشمچشم همت به کدام اهل خبر باز کنم
رشتهٔ جان که چو انگشت همه تن گره استبه کدامین سر انگشت هنر باز کنم
غم که چون شیر به کشتی کمرم سخت گرفتمن سگ‌جان ز کمر دامن تر باز کنم
با چنین شیر کمر گیر کمر چون بندمتا نبرد کمر عمر کمر باز کنم
نزنم بامزد لهو و در کام که منسر به دیوار غم آرم چو بصر باز کنم
کاه دیوار و گل بام به خون می‌شویمپس در این حال چه درهای حذر بازکنم
خار غم در ره و پس شاد دلی ممکن نیستکاژدها حاضر و من گنج گهر باز کنم
خواستم کز پی صیدی بپرم باشه مثالصر صر حادثه نگذاشت کهد پر باز کنم
بر جهان می‌نکنم باز به یک بار دو چشمچشم درد عدمم باد اگر باز کنم
از سر غیرت چشمی به خرد بردوزموز پی عبرت چشمی به خطر باز کنم
هفت در بستم بر خلق و اگر آه زنمهفت پرده که فلک راست ز بر باز کنم
مردم چشم مرا چشم بد مردم کشتپس به مردم به چه دل چشم دگر باز کنم
ز آهنین جان که در این غم دل خاقانی راستخانه آتش زده بینند چو در باز کنم
بروم با سر خاکین به سر خاک پسرکفن خونین از روی پسر باز کنم
ای مه نور ز شبستان پدر چون شده‌ایوی عطارد ز دبستان پدر چون شده‌ای
پای تابوت تو چون تیغ به زر درگیرمسر خاک تو چو افسر به گهر درگیرم
این منم زنده که تابوت تو گیرم در زرکرزو بد که دوات تو به زر درگیرم
بر ترنج سر تابوت تو خون می‌گریمتاش چون سیب به بیجاده مگر درگیرم
چون قلم تختهٔ زیر تو حلی‌دار کنملوح بالات به یاقوت و درر درگیرم
خاک پای و خط دستت گهر و مشک منندبا چنین مشک و گهر عشق ز سر درگیرم
خاک پای تو پر تسبیح به رخ در عالمخط دست تو چو تعویذ به بر درگیرم
بی‌تو بستان و شبستان و دبستان بکنماول از کندن بنیاد هنر درگیرم
چون نبد بر تو مبارک بر و بوم پدرتآب و آتش به بر و بوم پدر درگیرم
هرچه دارم بنه و سکنه بسوزم ز پستپیشتر سوختن از بهو وطزر درگیرم
بدرم خانگیان را جگر و سینه و جیباول از جیب وشاقان بطر درگیرم
پشت من چون قلم توست که مادر بشکستکه بدین پشت قباهای بطر درگیرم
چون شب آخر ماهم به سیاهی لباسکی قبائی ز سپیدی قمر درگیرم
همچو صبح از پی شب ژاله ببارم چندانکه سپیدی به سیاهی بصر درگیرم
آفتاب منی و من به چراغت جویمخاصه کز سینه چراغی به سحر درگیرم
هر چراغی که به باد نفسش بنشانمباز هم در نفس از تف جگر درگیرم
چه نشینم که قدر سوخت مرا در غم توبرنشینم در میدان قدر درگیرم
دارم از اشک پیاده، ز دم سرد سواردر سلطان فلک زین دو حشر درگیرم
در سیه کرده و جامه سیه و روی سیهبه سیه خانهٔ چرخ آیم و در درگیرم
آرزوی تو مرا نوحه‌گری تلقین کردکرزوی تو کنم نوحهٔ تر درگیرم
چند صف مویه‌گران نیز رسیدند مراهر زمان مویه به آئین دگر درگیرم
هر چه رفت از ورق عمر و جوانی و مرادچون دریغش خورم اول ز پسر درگیرم
ای سهی سرو ندانم چه اثر ماند از توتو نماندی و در افاق خبر ماند از تو
در فراق تو ازین سوخته‌تر باد پدربی‌چراغ رخ تو تیره بصر باد پدر
تا شریکان تو را بیش نبیند در راهاز جهان بی‌تو فروبسته نظر باد پدر
بی‌زبان لغت آرات به تازی و دریگوش پر زیبق و چشم آمده گر باد پدر
چشمهٔ نورمنا خاک چه ماوی گه توستکه فدای سر خاک تو پدر باد پدر
تا تو پالوده روان در جگر خاک شدیبر سر خاک تو آلوده جگر باد پدر
تا تو چون مهر گیا زیر زمین داری جایبر زمین همچو گیا پای سپر باد پدر
یوسفا! گرچه جهان آب حیات است، ازوبی‌تو چون گرگ گزیده به حذر باد پدر
تو چو گل خون به لب آورده شدی و چو رطبخون به چشم آمده پر خار و خطر باد پدر
با لب خونین چون کبک شدی و چو تذروچشم خونین ز تو بر سان پدر باد پدر
غم تو دست مهین است و کنون پیش غمتهمچو انگشت کهین بسته کمر باد پدر
تا که دست قدر از دست تو بربود قلمکاغذین پیرهن از دست قدر باد پدر
عید جان بودی و تا روزه گرفتی ز جهانبی‌تو از دست جهان دست به سر باد پدر
خاطرت جان هنر بود و خطت کان گهرهم به جان گوهری از کان هنر باد پدر
ای غمت مادر رسوا شده را سوخته دلاز دل مادر تو سوخته تر باد پدر
چون حلی بن تابوت و نسیج کفنتهم چنین پشت به خم روی چو زر باد پدر
زیر خاکی و فلک بر زبرت گرید خونبی‌تو چون دور فلک زیر و زبر باد پدر
ز عذارت خط سبز و ز کفت خط سیاهچون نبیند ز خط صبر بدر باد پدر
بی‌چلیپای خم مویت و زنار خطتراهب آسا همه تن سلسله‌ور باد پدر
ز آنکه چون تو دگری نیست و نبیند دگرتهر زمان نامزد درد دگر باد پدر
پسری کرزوی جان پدر بود گذشتتا ابد معتکف خاک پسر باد پدر