گنج

شمارهٔ ۸ - در مرثیهٔ خواجه ابوالفارس

۸۶ بیت
کارم از دست پایمرد گذشتآهم از چرخ لاجورد گذشت
همه عالم شب است خاصه مراکروزم از آفتاب زرد گذشت
روز روشن ندیده‌ام ماناکهمه عمرم به چشم درد گذشت
زین دو تا مهرهٔ سپید و سیاهکه بر این سبز تخت نرد گذشت
به فغانم ز روزگار وصالکه چو باد آمد و چو گرد گذشت
هیچ حاصل به جز دریغم نیستز آنچه بر من ز گرم و سرد گذشت
همه آفاق آگهند که بازکار خاقانی از نورد گذشت
خاصه کز گردش جهان ز جهانآن جوان عمر راد مرد گذشت
جان پاکش به باغ قدس رسیدزین مغیلان سال‌خورد گذشت
شاهد عقل و انس روح او بوددیده را از جهان فتوح او بود
ز آفت روزگار بر خطرمهرچه روز است تیره روزترم
همچو خرچنگ طالع خویشمکه همه راه باز پس سپرم
دور گردون گسست بیخ و بنممرگ یاران شکست بال و پرم
که فروشد به قدر یک جو صبرتا به نرخ هزار جان بخرم
چند گوئی که غم مخور ای مردغم مرا خورد، غم چرا نخورم
با چنین غم محال باشد اگرخویشتن را ز زندگان شمرم
گرچه از احولی که چشم مراستغم یک روزه را دو می‌نگرم
چابک استاده‌ام به زیر فلکمگر از چنبرش برون گذرم
من که خاقانیم به باغ جهانعندلیبم ولیک نوحه‌گرم
شمع گویای من خموش نشستمن چرا بانگ بر فلک نبرم
شیر میدان و شمسهٔ مجلسقرة العین جان ابوالفارس
مایه زهر است نوش عالم رامیوه مرگ است تخم آدم را
ای حریف عدم قدم درنهکم زن این عالم کم از کم را
صبح محشر دمید و ما در خواببانگ زن خفتگان عالم را
هین که فرش فنا بگستردنددرنورد این بساط خرم را
رخنه گردان به ناوک سحریاین معلق حصار محکم را
پس به دست خروش بر تن دهرچاک زن این قبای معلم را
رستخیز است خیز و باز شکافسقف ایوان و طاق طارم را
یک دم از دود آه خاقانینیلگون کن لباس ماتم را
گر به غربت سموم قهر اجلخشک کرد آن، نهال پر نم را
خیز تا ز آب دیده آب زنیمروی این تربت معظم را
دوستانش نگر که نوحه‌گرنددوستانش چه که دشمنان بترند
کو مهی که آفتاب چاکر اوستنقطهٔ خاک تیره خاور اوست
جان پاکان نثار آن خاکیکان لطیف جهان مجاور اوست
حقهٔ گوهرار چه در خاک استمرغ عرشی است آنچه گوهر اوست
سر تابوت باز گیر و ببینکه چه رنگ است آنچه پیکر اوست
سوسن او به گونهٔ سنبللالهٔ او به رنگ عبهر است
این ز گردون مبین که گردون نیزبا لباس کبود غمخور اوست
بر در آن کسی تظلم کنکه فلک شکل حلقهٔ در اوست
به سفر شد، کجا؟ به باغ بهشتطوبی و سدره سایه گستر اوست
نزد ما هم خیال او باشدآن کبوتر که نامه‌آور اوست
او خود آسود در کنار پدرانده ما برای مادر اوست
پس ازین در روان دشمن بادآنچه در سینهٔ برادر اوست
همه شروان شریک این دردنددشمنان هم دریغ او خوردند
یوسفی از برادران گم شدآفتاب از میان انجم شد
ای سلیمان بیار نوحهٔ نوحکه پری از میان مردم شد
گوهری گم شد از خزانهٔ ماچه ز ما کز همه جهان گم شد
عیسی دوم آمده به زمینباز بر اسمان چارم شد
موکب شهسوار خوبان رفتلاشهٔ صبر ما دمادم شد
عالم از زخم مار فرقت اودست بر سر زنان چو کژدم شد
نه سپهر از برای مرثیتشده زبان چون درخت گندم شد
در شبستان مرگ شد ز آن پیشکه به بستان به صد تنعم شد
تا کی از هجر او تظلم ماعمر ما در سر تظلم شد
شو ترحم فرست خاقانیخاصه کو عالم ترحم شد
دیده از شرم بر جهان نگماشتهم ندیده جهان گذشت و گذاشت
سال عمرش دو ده نبوده هنوزدور نه چرخ نازموده هنوز
نالهٔ زار دوستان بشنودنغمهٔ زیر ناشنوده هنوز
به هلاکش بیازموده جهاناو جهان را نیازموده هنوز
شد به ناگه ربودهٔ ایامبر ز ایام ناربوده هنوز
دید نیرنگ چرخ آینه رنگآینهٔ عیش نا زدوده هنوز
کفن مرگ را بسود تنشخلعت عمر نا بسوده هنوز
روز عمرش خط فنا برخواندخط شب‌رنگ نانموده هنوز
هست در چشم عالمی ماندهنقش آن پیکر ستوده هنوز
دلبرانند بر سر گورشزلف ببریده رخ شخوده هنوز
رفت چون دود و دود حسرت اوکم نشد زین بزرگ دوده هنوز
ای عزیزان بر جهان این استزهرش اندر گیای شیرین است
روی فریاد نیست دم مزنیدرفته رفته بود جزع مکنید
نتوانید هیچ درمان کردگر جهان سوز و آسمان شکنید
غلطم من چراغ دلتان مردشاید ار سوکوار و ممتحنید
ماهتان در صفر سیاه شده استز آن چو گردون کبود پیرهنید
گر صفر باز در جهان آیدرگ او را ز بیخ و بن بکنید
گر زمانه به عذرتان کوشدخاک در دیدهٔ زمانه زنید
ور فلک شربت غرور دهدسنگ بر ساغر فلک فکنید
رخصه‌تان می‌دهم به دود نفسپرده بر روی آفتاب تنید
هیچ تقصیر در معزایشمکنید ار موافقان منید
بشنوید از زبان خاقانیاین سخن‌ها که مقصد سخنید
باز پرسید هم خیالش راتا چه حال است زلف و خالش را
ای به صورت ندیم خاک شدهبه صفت ساکن سماک شده
از جمال تو وقت جان ستدنمالک الموت شرمناک شده
جان پاک تو در صحیفهٔ خاکجسته از نار و نور پاک شده
حور پیش آمده به استقبالعقد بگشاده، حله چاک شده
رسته از چه چو یوسف و چو مسیحبر فلک بی‌نهیب و باک شده
نفست آنجا خلیفهٔ ارواحنقشت اینجا اسیر خاک شده
مرکب از چوب کرده کودک وارپس به دروازهٔ هلاک شده
بی‌تماشای چشم روشن توچشم خورشید در مغاک شده
شعر خاقانی از مراثی توسنگ خون کرده هر کجاک شده