گنج

شمارهٔ ۶ - در مرثیهٔ خاقان اعظم منوچهر پسر فریدون شروان شاه

۹۲ بیت
این جان ز دام گلخن تن درگذشتنی استوین دل به بام گلشن جان برگذشتنی است
ای پیر عاشقان که در این چنبری گروچون طفل غازیانت ز چنبر گذشتنی است
صبح خرد دمید در این خواب‌گاه غولبختی فرو مدار کز ایدر گذشتنی است
در خشک سال مردمی از کشت‌زار دیوبردار طمع خوشه که بی‌بر گذشتنی است
هر پل که بود بر دل خاصان شکست چرخزین آبگون پل‌شکن اندر گذشتنی است
طاق فلک ز زلزلهٔ صور درشکستزین طاق در شکسته سبک‌تر گذشتنی است
زالی است گرگ دل که تو را دنبه می‌نهدزین دامگاه گرگ فسونگر گذشتنی است
عمر تو چیست عطسهٔ ایام جان ستانبس تن مزن که عطسه سبک درگذشتنی است
بهر دوباره زادن جانت ز امهاتزین واپسین مشیمهٔ دیگر گذشتنی است
تو در میان نیل و همه لاف ملک مصرزین سرگذشت بس که از آن سر گذشتنی است
روزی ازین خراس بیابی خلاص جانفالی بزن به خیر که آخر گذشتنی است
در ششدری و مهره به کف مانده هان و هانمهره نشاندنی و ز ششدر گذشتنی است
ای بر در زمانه به دریوزهٔ امانزان در خدا دهاد کز این درگذشتنی است
خاقانیا به عبرت ناپاکی فلکبر خاک این شهنشه کشور گذشتنی است
ادریس خانه گور منوچهر صفدر استعیسی‌کده حظیرهٔ خاقان اکبر است
دربند چار آخور سنگین چه مانده‌ایدر زیر هفت آینه خود بین چه مانده‌ای
جان شهربند طبع و خرد ده کیای کوندر خون این غریب نوآئین چه مانده‌ای
ای بسته دیو نفس تو را بر عروس عقلتو پای‌بست بستن آذین چه مانده‌ای
آمد سماع زیور دوشیزگان غیببی‌رقص و حال چو کر عنین چه مانده‌ای
زرین همای چتر سپهر است بالشتبی‌بال چون حواصل آگین چه مانده‌ای
نی زر خالصی ز پی همسری جوموقوف حکم نامهٔ شاهین چه مانده‌ای
روزت صلای شام هم از بامداد زدتو در نماز دیگر و پیشین چه مانده‌ای
این چرخ زهرفام چو افعی است پیچ پیچدر بند گنج و مهرهٔ نوشین چه مانده‌ای
در کام افعی از لب و دندان زهر پاشدر آرزوی بوسهٔ شیرین چه مانده‌ای
گر چرخ را کلیچهٔ سیم است و قرص زرگو باش چشم گرسنه چندین چه مانده‌ای
مرگ از پی خلاص تو غم‌خوار واسطه استجان کن نثار واسطه، غمگین چه مانده‌ای
مرگ است چهره شوی حیات تو همچو میمی بر کف است چهره پر از چین چه مانده‌ای
خاقانیا نه تشنه دلانند زیر خاککاریز دیده بی‌نم خونین چه مانده‌ای
گر جان سگ نداری از این چرخ سنگ‌ساربعد از وفات تاج سلاطین چه مانده‌ای
پنداری این سخن به اراجیف رانده‌اندیا خاصگانش در پس پرده نشانده‌اند
ای خاصگان خروش سحرگه بر آوریدآوازهٔ وفات شهنشه بر آورید
تابوت او که چار ملک بر کتف برندبر چار سوی مملکه یک ره برآورید
این رایت نگون سر و رخش بریده دمبر غافلان هفت خطرگه برآورید
اندر سکاهن شب و نیلاب آسماننو جامهٔ دو رنگ بهر مه برآورید
هر لحظه بر موافقت جامه آه رانیلی کند در دل و آن گه برآورید
خاکین رخ چو کاه به خونابه گل کنیددیوار دخمه را به گل و که برآورید
از جور این سپهر که کژ چون دم سگ استچون سگ فغان زار سحرگه برآورید
ای روزتان فروشده حق است اگر چو شبهنگام صبح زهره ز ناگه برآورید
یا لاف رستمی مزنید ای یگانگانیا بیژن دوم را از چه برآورید
ای طاق ابروان بدر آئید جفت جفتدر طاق نیم خایه علی‌الله برآورید
ای روز پیکران به مه چارده شبهناخن چو ماه یک شبه ده ده برآورید
سرهای ناخن از رخ و رخ از سرشک گرمچون نقش بر زر و چو زر از گه برآورید
اندر سه دست ندبه زنان بر سر دو پایشیون به بام و باغ خورنگه برآورید
خرگاه عیش در شکنید و به تف آهترکانه آتش از در خرگه برآورید
گر خون کنید خاک به اشک روان رواستکاین خاک خواب‌گاه منوچهر پادشاست
کو آن سپه کشیدن و توران شکستنشیال یلان و گردن گردان شکستنش
ز آب سنان بر آن نی چون شاخ خیزرانبازار آتل ونی خزران شکستنش
ز آن هندی چو آینهٔ چین به چین و هندرایات رای و قدر قدرخان شکستنش
کو آن خراج ری ز عراق آوریدنشکو آن مصاف غز به خراسان شکستنش
کو رای کعبه کردن و قندیل زر زدنو آن زور دست مجلس و میدان شکستنش
نقش طراز خامهٔ توفیق بستنشمهر سجل نامهٔ خذلان شکستنش
از نیزه طاق ابروی گردون گشادنشوز حمله کرسی سر کیوان شکستنش
چون خور بر اسب قلهٔ سنجان برآمدناز نعل قله قلة ثهلان شکستنش
از خنجر دو رویه سه کشور گرفتنشوز برچخ سه پایه دو سلطان شکستنش
نی آتش از شهاب و نه قاروره از فلکاز آب تیغ لشکر شیطان شکستنش
بازارگان عیش و ز جام بدخش جرمبازارگان جرم و بدخشان شکستنش
در حجلهٔ طرب ز پری پیکران چینناموس نوعروس سلیمان شکستنش
بر لعلشان ز گاز نهادن هزار مهروز گاز مهر صفوت ایشان شکستنش
زینسان هزار کام دل و آرزوی جاندر چشم و دل بماندن و در جان شکستنش
در خانه رایتش ملک الموت چون شکستسودی نداشت رایت خصمان شکستنش
بر خاکش از حواری و حوران ترحم استخاکش بهشت هشتم و چرخ چهارم است
شاها سریر و تاج کیان چون گذاشتیسی ساله ملک و ملک جهان چون گذاشتی
پرویز عهد بودی و نوشیروان وقتایوان سیم کرده چنان چون گذاشتی
در انتظار قطرهٔ عدل تو ملک راهمچون صدف گشاده دهان چون گذاشتی
ناگه سپر فکندی و یادت نیامد آنکبر پهلوی زمانه سنان چون گذاشتی
خط بر جهان زدی و ز خال سیاه ظلمبر هفت عضو ملک نشان چون گذاشتی
از مه چهار هفته گذشت آن دو هفته ماهزیر خسوف خاک نهان چون گذاشتی
ملک تو را جهان به جهان صیت رفته بوداین ملک را زمان به زمان چون گذاشتی
ما را چو دست سوخته می‌داشتی به عدلدر پای ظلم سوخته جان چون گذاشتی
این گلبنان نه دست نشان دل تو اندبادامشان شکوفه فشان چون گذاشتی
آسیب زمهریر دریغ و سموم داغبر گلبنان دست نشان چون گذاشتی
چشم سیاهشان گه زردآب ریختننرگس مثال در یرقان چون گذاشتی
ما را خبر ده از شب اول که زیر خاکشب با سیاست ملکان چون گذاشتی
نه گنج نطق داشتی آن روز وقت نزعمهر سکوت زیر زبان چون گذاشتی
دانم که کوچ کردی ازین کوچهٔ خطرره بر چهار سوی امان چون گذاشتی
این راه غول‌دار و پل هفت طاق راتا چار سوی هشت جنان چون گذاشتی
رفتی و در جهان سخن از کاروبار توستخاقانی غریب سخن یادگار توست
نا روشنا چراغ هنر کز تو بازماندنا فرخا همای ظفر کز تو بازماند
شد پایمال تخت و نگین کز تو درگذشتشد خاکسار تاج و کمر کز تو بازماند
زرین ترنج خیمهٔ افلاک میخ‌واردر خاک باد کوفته سر کز تو بازماند
باد از پی کباب جگرهای روشنانکیوان زگال آتش خور کز تو بازماند
کردت قمار چرخ مسخر به دستخونمسخش کناد دور قمر کز تو بازماند
بعد از تو زر ز سکه نپذرفت هیچ نقشسکه نداد نقش به زر کز تو بازماند
آن تیغ را که آینه دیدی زبان نمایدندان نگر ز شانه بتر کز تو باز ماند
در کیسه‌های کان و کمرهای کوهسارخونابه باد لعل و گهر کز تو بازماند
کعبه پس از تو زمزم خونین گریست ز اشکزمزم فسرده شد چو حجر کز تو بازماند
خاکی دلم بدین تن چون بید سوختهراوق کناد خون جگر کز تو بازماند
بر بخت من که کورتر از میم کاتب استبگریست چشم‌های هنر کز تو بازماند
گر بر تو رنج خاطر من ناخجسته بوداز بود من مباد اثر کز تو بازماند
ور در عذاب جسم تو دل زد تظلمیبس بادش این عذاب دگر کز تو بازماند
از تف آه بر لب خاقانی آبله استتب خال حسرت است مگر کز تو بازماند
زین پس تو و ترحم روحانیان خلدخاقانی و عذاب سقر کز تو بازماند