شمارهٔ ۵ - در مدح ملک الوزراء مختار الدین
دوستی کو تا به جان دربستمیپیش او جان را میان دربستمی
کاش در عالم دو یکدل دیدمیتا دل از عالم بدان دربستمی
کو سواری بر سر میدان دردتا به فتراکش عنان دربستمی
آفتابم بایدی با چشم دردتا طبیبان را دکان دربستمی
درد از آن دارم که درد افزای نیستکاش هستی تا به جان دربستمی
کو حریفی خوش که جان بفشاندمیکو تنوری نو که نان در بستمی
سایهٔ دیوارم ار محرم شدیدر به روی انس و جان دربستمی
آه من گر ز آسمانه برشدیمن در هفت آسمان دربستمی
گر چلیپا داشتی آواز دردهفت زنار از نهان دربستمی
گر مغان را راز مرغان دیدمیدل به مرغ زندخوان دربستمی
گر به نامم بوی مردی نیستیدست را رنگ زنان دربستمی
ورنه خون بودی حنوط عاشقانکی قبا چون ارغوان دربستمی
هر جفا را مرحبائی گفتمیگرنه پیش از لب زبان دربستمی
پردهٔ خاقانی افغان میدردکاشکی راه فغان دربستمی
گر هم از دستور دستوریستیدل به دستور جهان در بستمی
خواجهٔ سلطان نشان مختار دینافسر گردن کشان سردار دین
یوسف دلها پدیدار آمده استعاشقی را روز بازار آمده است
عندلیب عشق کار از سر گرفتکان گلستان بر سر کار آمده است
دیودل باشیم و بر پاشیم جانکن پری چهره پدیدار آمده است
نورهان خواهیم بوس از پای رخشکآفتابش آسمانوار آمده است
دل جوی ندهد به بیاع فلککآفتابی را خریدار آمده است
هین تبر در شیشهٔ افلاک از آنکگل به نیل جان غمخوار آمده است
شب قبای مه زره زد بندهوارکن زره زلفین کلهدار آمده است
از مژه در نعل اسبش دوختننعل اسبش لعل مسمار آمده است
از نثار خون دل در راه اوکرکس شب کبک منقار آمده است
دین فروشان را به بوی کفر اوطیلسان در وجه زنار آمده است
ما درم ریز از مژه وز گاز مانیم دینارش به آزار آمده است
خرجها از گل شکر رفته است لیکگازها بر نیم دینار آمده است
خاک ره پرنافهٔ مشک است از آنکموکب زلفش به آوار آمده است
یاد او خورده است خاقانی از آنبوسه گاهش دست خمار آمده است
نسخهٔ رویش چو توقیع وزیرتا ابد تعویذ احرار آمده است
صاحب صاحب قران در عالم اوستآصف الهام و سلیمان خاتم اوست
پیش درگاهش میان بست آسمانمحضر جاهش بر آن بست آسمان
مهدی آخر زمان شد کز درشرخنهٔ آخر زمان بست آسمان
بر در او تا شود جلاد ظلمماه را بر آستان بست آسمان
روح شیدا شد ز هول موکبشبهر هارونی میان بست آسمان
ز آن سلاسل آخشیجان یافت روحزان جلاجل اختران بست آسمان
زیور امن از مثال امر اوبر جبین انس و جان بست آسمان
ز آن ملک را چون کبوتر بر درشزیر بر خط امان بست آسمان
گنجهای بکر سر پوشیده راعقد بر صدر جهان بست آسمان
از سر کلکش جواهر وام کردبر کلاه فرقدان بست آسمان
تیر دون القلتین را از ثناشآب بحرین در زبان بست آسمان
از حنوط جان خصم اوست شامز آن حجاب از زعفران بست آسمان
وز حنای دست بخت اوست صبحز آن نقاب از ارغوان بست آسمان
بهر بذلش نطفهٔ خورشید رانقش در ارحام کان بست آسمان
وقت استقبال مهد بخت اوقبه در صحرای جان بست آسمان
چند گوئی عقد بخت او که بستعقد بختش آسمان بست، آسمان
رای مختار آسمان آثار گشتآسمان مجبور و او مختار گشت
روشنان ز آن حکم کاول کردهانددست آفت ز او معطل کردهاند
کار داران ازل بر دولتشتا ابد فتوی مجمل کردهاند
از فلک پرسیدم این اسرار گفتفتوی آن فتوی است کاول کردهاند
ایمن است از رستخیز افلاک از آنکبر بقای او معول کردهاند
بر حمایل حوریان از نام اوهشت جنت هفت هیکل کردهاند
بحر مصروعی است از رشک سخاشز آن سرا پایش مسلسل کردهاند
بر فلک با دستبرد کلک اواز سماک رامح اعزل کردهاند
در نفاذ امر او بر بحر و بررایش از دست دو مرسل کردهاند
تا سعادت بخش انجم بخت اوستحالا نحسین را مبدل کردهاند
انجماند از بهر کلکش دودهسایلاجرم جرم زحل، حل کردهاند
ز آهن هندی به عشقت تیغ اوچینیان چینی سجنجل کردهاند
آتشی کز جوهر اعدای اوستهم بر اعدایش موکل کردهاند
دشمنانش کز فلک جستند سعیتکیه بر بنیاد مختل کردهاند
شیشه ز آن بشکست و باده زان بریختکامتحان چشم احول کردهاند
راویان شعر من در مدح اوسخره بر راعشی و اخطل کردهاند
بر ثنای او روان خواهم فشاندگنج معنی بر جهان خواهم فشاند
کلک او رخسار ملک آرای باددست او زلف ظفر پیرای باد
عدل او چون فضل و فضلش چون ربیعاین عطا بخش آن عطا بخشای باد
صیت او چون خضر و بختش چون مسیحاین زمین گرد آن فلک پیمای باد
از در افریقیه تا حد چیننام او فاروق دین افزای باد
ظلم از اولرزان چو رایت روز بادرایتش چون کوه پا بر جای باد
دشمنان سر بزرگش را چو بومحاصل از طاووس دولت، پای باد
حامله است اقبال مادر زاد اوقابلهاش ناهید عشرت زای باد
دیدبان بام چارم چرخ رانعل اسبش کحل عیسیسای باد
سکهٔ ایام را بر هر دو روینقش نامش صدر صادق رای باد
هیبتش در کاسهٔ سر خصم راهم ز خون خصم میپالای باد
ز آن نی آتش تنش داغ سگیبر سر شیران دندان خای باد
و آن سر نی در سرابستان فتحسرو پیرای و سریر آرای باد
از گل راه و که دیوار اومشتری بام مسیح اندای باد
آسمان در بوس و سجده بر درشاز لب و چهره زمین فرسای باد
این دعا را انسیان تحسین کنندختم کن تا قدسیان آمین کنند