شمارهٔ ۴ - در مدح سلطان جلال الدین ابو المظفر شروان شاه اخستان
برقع زرنگار بندد صبحنقش رخسار یار بندد صبح
از جنیبت فرو گشاید ساختآینه بر عذار بندد صبح
دم گرگ است یا دم آهوکه همه مشک بار بندد صبح
بدرد جیب آسمان و بر اوگوی زر آشکار بندد صبح
ببرد نقب در حصار فلکو آتش اندر حصار بندد صبح
جویباری کند ز دامن چرخچشمه در جویبار بندد صبح
از برای یک اسبه شاه فلکبیرق شاهوار بندد صبح
کتف کوه را ردا بافدکه زر اندود تار بندد صبح
بهر دریاکشان بزم صبوحکشتی زرنگار بندد صبح
پردهٔ عاشقان درد و آنگهجرم بر روزگار بندد صبح
بر گلو گاه مرغ رنگین تاجزیور ناله دار بندد صبح
برگ ریز خزان کند انجمباز نقش بهار بندد صبح
روز را بکر چون برون آیدعقد بر شهریار بندد صبح
خسرو اعظم آفتاب ملوکظل حق مالک الرقاب ملوک
مرغ خوش میزند نوای صبوحبشنو از مرغ هین صلای صبوح
نورهان دو صبح یک نفس استآن نفس صرف کن برای صبوح
راح ریحانی ار به دست آریتو و ریحان و راح و رای صبوح
پی غولان روزگار مروتو و بیغولهٔ سرای صبوح
ساغری پیش از آفتاب بخواهاز می آفتاب زای صبوح
رطل پرتر بران که خواهد راندروز یک اسبه در قفای صبوح
روز آن سوی کوه سرمست استاز نفسهای جانفزای صبوح
چه عجب گر موافقت را کوهرقص درگیرد از قوای صبوح
زهد بس کن رکاب باده بگیرکه نگیرد صلاح جای صبوح
یک رکابی مپای بر سر زهدچون شود دل عنان گرای صبوح
روز اگر رهزن صبوح شودچاشت تا شام کن قضای سبوح
دیدهٔ روز را چو روی شفقلعل گردان به جرعههای صبوح
خوانچه کن باده کش چو خاقانییاد شه گیر در صفای صبوح
شاه ایرانیان جلال الدینسر سامانیان جلال الدین
عاشقان جان فشان کنند همهشاهدان کار جان کنند همه
در قماری که با ملامتیانداو عشرت روان کنند همه
جرعه ریزند بر سلامتیانکه صبوح از نهان کنند همه
ور کسی توبه بر زبان راندخاکش اندر دهان کنند همه
بر سر تخت نرد چون طفلانلعبت از استخوان کنند همه
کعبتین بر مثال پروین استکه بر او شش نشان کنند همه
وآنچه در بزمگه حریفانندرخ ز می گلستان کنند همه
بدرند از سماع دخمهٔ چرخسخره بردخمهبان کنند همه
مطربان از زبان بربط گنگزخمه را ترجمان کنند همه
چنگ را با همه برهنه سریپای گیسو کشان کنند همه
چون به کف برنهند ساغر میز انس صید روان کنند همه
در بر دف هر آنچه حیوانندیاد شاه اخستان کنند همه
پشت ملت خدایگان اممروی دولت نگاهبان عجم
خاصگان جهد آن کنید امروزکب عشرت روان کنید امروز
تا به شب هم صبوح نوروز استروز در کار آن کنید امروز
انسیان را هم از مصحف انسروضهٔ انس و جان کنید امروز
ز آن گلی کز حجر، نه از شجر استحجره چون گلستان کنید امروز
هست روی هوا کبوترفامز آتش ارزن فشان کنید امروز
زآتشی کآفتاب ذرهٔ اوستآسمان را نهان کنید امروز
وز میی کآسمان پیالهٔ اوستآفتابی عیان کنید امروز
بید را چون زکال کرد آتشباده راوق بدان کنید امروز
از پی آن تذرو زرین پرآهنین آشیان کنید امروز
بهر مریخ آفتاب علمحصن بام آسمان کنید امروز
رومیان چون عرب فرو گیرندقبله از رویمان کنید امروز
ران خورشید را بدان آتشداغ شاه جهان کنید امروز
بازوی زهره را به نیل فلکبوالمظفر نشان کنید امروز
بحر جود اخستان گوهر بخششاه گیتیستان کشور بخش
داد عمر از زمانه بستانیمجام به وام از چمانه بستانیم
ساقیا اسب چار گامه برانتا رکاب سهگانه بستانیم
اسب درتاز تا جهان طرببه سر تازیانه بستانیم
نسیه داریم بر خزانهٔ عیشهمه نقد از خزانه بستانیم
ساتگینی دهیم و جور خوریمدورها در میانه بستانیم
یک دو دم بر سه قول کاسهگریچار کاس مغانه بستانیم
عقل اگر در میانه کشته شوددیت از بادهخانه بستانیم
به سفالی ز خانهٔ خمارآتشی بیزبانه بستانیم
لب ساقی چو نوش نوش کندنقل از آن ناردانه بستانیم
با جراحت بساز خاقانیتا قصاص از زمانه بستانیم
زین سیه کاسه دست کفچه کنیمطعمهٔ بیبهانه بستانیم
در شکر ریز نوعروس بقابهر خسرو نشانه بستانیم
ملک الملک کشور پنجمقامع اوج اختر پنجم
ناامیدان غصهخور ماییمعبرت کار یکدگر ماییم
ماهیآسا میان دام بلاهمه سرگوش و بیخبر ماییم
کعبتینوار پیش نقش قضاهمه تن چشم و بیبصر ماییم
زین دو تا کعبتین و سی مهرهگرو رقعهٔ قدر ماییم
دستخون است و هفده خصل حریفوه که در ششدر خطر ماییم
غرق طوفان وحشتیم ایراکنوح ایام را پسر ماییم
باد نسبت به ما کند زیراکهیچ بن هیچ را پدر ماییم
کم ز هیچاند جمله هیچ کسانوز همه کمعیارتر ماییم
جرعه چینان مجلس همهایمچه عجب خاک پی سپر ماییم
دست غیری مبر که در همه شهرقلب کاران کیسه بر ماییم
همچو آیینه از نفاق درونتازه روی و سیه جگر ماییم
چند گوئی که کس به ده در نیستآنکه کس نیست مختصر ماییم
هر زمان گویی از سگان کهایدسگ خاقان تاجور ماییم
شاه ایرانیان مظفر ازوستجاه سلجوقیان موفر ازوست
عشقت آتش ز جان برانگیزدرستخیز از جهان برانگیزد
باد سودات بگذرد بر دلزمهریر از روان برانگیزد
خیل عشقت به جان فرود آیدسیل خون از میان برانگیزد
تا قیامت غلام آن عشقمکه قیامت ز جان برانگیزد
از برونم زبان فروبنددوز درونم فغان برانگیزد
تب پنهانی غم تو مرالرزه از استخوان برانگیزد
ناله پیدا از آن کنم که غمتتب عشق از نهان برانگیزد
هجر بر سر موکل است مرااز سرم گرد از آن برانگیزد
شحنهٔ وصل کو که هجر تو رااز سرم یک زمان برانگیزد
آه خاقانی از تف عشقتآتش از آسمان برانگیزد
چون حدیثی کند دل از دهنشباد آتش فشان برانگیزد
فر شروان شهی ز راه زبانآب آتش نشان برانگیزد
بیخلافی خلیفهٔ خرد اوستمستحق الخلافتین خود اوست
آفتاب از وبال جست آخریوسف از چاه و دلو رست آخر
چاه را سر فرو گرفت الحقدلو را ریسمان گسست آخر
چشمهٔ خور به حوض ماهی دانآمد و در فکند شست آخر
چون سلیمان نبود ماهیگیرخاتم آورد باز دست آخر
با وشاقان خاص گیسو دارشاه افلاک برنشست آخر
بیست و یک خیلتاش سقلا بیشخیل دی ماه را شکست آخر
خایهٔ زر پرید مرغآسااز پی این کبود طست آخر
چرخ را چون سمند نعل افکندتنگ بر نقره خنگ بست آخر
روز پرواز کرد و بالا شدشب به کاهش فتاد پست آخر
بر قراسنقر اوفتاد شکستوآقسنقر ز بیم جست آخر
قدر گیتی بهار بفزایدپیش دارای دین پرست آخر
درجی در رقم شود مرفوعچون دقایق رسد به شصت آخر
از کیومرث کاولین ملک استهر نیائیش بر زمین ملک است
عرشیان سایهٔ حقش داننداختران نور مطلقش دانند
چون فریدون مظفرش گویندچون سکندر موفقش دانند
خاطب او را به ملک هفت اقلیمگر کند خطبه بر حقش دانند
ور گواهی به چار حد جهانبگذراند مصدقش دانند
در کف بحر کف او گردونگر محیط است زورقش دانند
چرخ اخضر چو در شود به شفقاز خم تیغ ازرقش دانند
دود آن آتش مجسم اوستاینکه چرخ مطبقش دانند
چرخ را خود همین تفاخر بسکاخور خاص ابلقش دانند
این جهان راز رای او حصنی استکنجهان حد خندقش دانند
کوه را ز اژدهای بیرق اولرزهٔ برق بیرقش دانند
دشمنش داغ کردهٔ زحل استاز سعادت چه رونقش دانند
هرکه جوش تنور طوفان دیدنان در او بست احمقش دانند
راوی من که مدح شه خواندصد جریر و فزردقش دانند
بر بساطش به مدحت اندیشیعنصری را دهم سه شش پیشی
شاه انجم غلام او زیبدسکهٔ دین به نام او زیبد
تیغ هندیش صیقل کفر استلاجرم روم رام او زیبد
با سکندر برابرش ننهمکه سکندر غلام او زیبد
کب حیوان کجا سکندر جستتشنهٔ فیض جام او زیبد
آنچه نخاس ارز یوسف کردار ز گفتار خام او زیبد
نسر طائر بیفکند شهپرکه پرش بر سهام او زیبد
ماه منجوق گوهر سلجوقدر ظلال حسام او زیبد
مدد پاس دودهٔ عباسسایهٔ احتشام او زیبد
صورت عدل تنگ قافیه استکه ردیف دوام او زیبد
آسمان گرنه سرنگون خیزددرع بالای تام او زیبد
فرخ آن شاهباز کز پی صیدساعد شه مقام او زیبد
بخ بخ آن بختیی که کتف رسولجایگاه زمام او زیبد
دولت تیز مرغ تیز پر استعدل شه پایدام او زیبد
چنبر کوس او خم فلک استساقی کاس او صف ملک است
گرنه دریاست گوهر تیغشموج خون چون زند سر تیغش
کوه را چون سفینه بشکافدموج دریای اخضر تیغش
زهره از حلق اژدهای فلکمی برآید برابر تیغش
ماهی چرخ بفگند دنداناز نهنگ زبانور تیغش
گر ز نصرت نه حامله است چرانقطه نقطه است پیکر تیغش
بفسرد چون نمک ز چشمهٔ خورچشمهٔ خور ز آذر تیغش
سنگ البرز را کند آهکآتش آبپرور تیغش
دورها بوده در زمین بهشتتیغ حیدر برادر تیغش
این به هند اوفتاد و آن به عربزان به هند است مفخر تیغش
همچو آدم به هند عریان بودماند پوشیده اختر تیغش
برگ انجیر بر تنش بستندسبز از آن گشت منظر تیغش
زحل آن را کشد که زخم زندسر مریخ گوهر تیغش
گویی اندر کف زحل موشی استیا پلنگی است بر سر تیغش
در حبش سنقر آورد عدلشدر خزر پیل پرورد عدلش
وصف خلقش به جان در آویزددست جودش به کان در آویزد
عدلش از آسمان ندارد عارسلسله ز آسمان در آویزد
آسمان را به موئی از سر قهربر سر دشمنان در آویزد
دست ظلم جهان ببرد شاهوز گلوی جهان در آویزد
بکشد شخص بخل را کرمشسرنگون ز آستان در آویزد
چون شود بحر آتشین از تیغبا نهنگ دمان در آویزد
خصم شاه ار کمان کشد حلقشبه زه آن کمان در آویزد
از کیان است چرخ سرپنجهکه به شاه کیان در آویزد
مرد شهباز گوشتخوار کجاستزاغ کز استخوان در آویزد
رای باریک اوست قائد حلمکه سماک از سنان در آویزد
رای او چون میان معشوق استکوهی از موی از آن در آویزد
شعر من معجزی است در مدحشکه چو قرآن به جان در آویزد
بر در کعبه شاید ار شعرمخادم کعبهبان در آویزد
چون منی را مگو که مثل کم استمثل من خود هنوز در عدم است
نقش بختش بر آسمان بستندعقد اقبالش اختران بستند
خسروانش سزند غاشیهدارکمر حکم او از آن بستند
سینه چون چنگ بر کتف بردنددیده چون نای بر میان بستند
بخت را کوست بکر دولت زایعقد بر شاه کامران بستند
بهر تهدید سگدلان نفاقشیر چرخش بر آستان بستند
چرخ را خود بر آستانش چو سگبر درخت گل امان بستند
سگ دیوانهٔ ضلالت راهم سگان درش دهان بستند
آن کسان کاسمانش میخواندندنام قصاب بر شبان بستند
کآسمان را به حکم هارونشز اختران زنگل زوان بستند
خسروان گرز گاوسارش رازیور چتر کاویان بستند
اختران پیش گرز گاو سرشرخت بر گاو آسمان بستند
سائلان را ز نعمت جودشدر جگر سدهٔ گران بستند
شاعران را ز رشک گفتهٔ منضفدع اندر بن زبان بستند
تخت شاه افسر سماک شده استسر خصمانش تخت خاک شده است
از حقش ظل حق خطاب رسادظل چترش به آفتاب رساد
هر غلامیش را ز سلطانانپهلوان جهان خطاب رساد
وحی نصرت ز آسمان ظفربه شه مصطفی رکاب رساد
از ملایک به قدر لشکر مورنجدهٔ شاه کامیاب رساد
دشمنانی که آب و جاهش راستنامهٔ عمرشان به آب رساد
زین دو رنگین کبوتر شب و روزبه عدو نامهٔ عذاب رساد
شاه را سورهٔ فتوح رسیدخصم را آیت عقاب رساد
همه ساله به دستش از می و جامآفتاب هوا نقاب رساد
ز آتش تیغ او به اهرمنانتف قارورهٔ شهاب رساد
ز آسمان کان کبود کیمختی استتیغ برانش را قراب رساد
هر کجا باد موکبش بگذشتهمه نیلوفر از سراب رساد
از پی امن حصن دولت اونقب ایام بر خراب رساد
وز پی جان ربودن خصمشملک الموت را شتاب رساد
این دعا رفت و ساق عرش گرفتنه فلک ز اتفاق عرش گرفت