شمارهٔ ۷۴ - در مدح پهلوان جهان
سلام من که رساند به پهلوان جهانجز آفتاب که چون من درم خریدهٔ اوست
صبا کبوتر این نامه شد بدان درگاهکه صورت کرم امروز آفریدهٔ اوست
فلک چو طفل عرب طوقدار شد ز هلالکه چون غلام حبش داغ برکشیدهٔ اوست
سخاش نور نخستین شناس و صور پسینکه جان به قالب امید در دمیدهٔ اوست
ز زعفران رخ ظالمان کند گه عدلحنوط جیفهٔ ظلمی که سر بریدهٔ اوست
ششم عروس فلک را امید دامادیز بخت بالغ بیدار خواب دیدهٔ اوست
شنیدهاند ز من صفدران به حفظ الغیبثنای او که صف بخل بر دریدهٔ اوست
به پیشکاری مهرش همه تنم کمر استبسان بند دواتی که پیش دیدهٔ اوست
ولی دل از سر سرسام غم به فرقت اوزبان سیاهتر از کلک سر کفیدهٔ اوست
چه گویم از صفت آرزو که قصهٔ حالنگفته من به زبان از دلم شنیدهٔ اوست