گنج

شمارهٔ ۷۳

خاقانیا چو آب رخت رفت در سالمستان نوال کس که وبال آشنای اوست
بر خستگی دل مطلب مرهم قبولنه دل نه مرهمی که جراحت فزای اوست
آن را که بشکنند نوازش کنند بازیعنی که چون شکست نوازش دوای اوست
پنداری آن شتر که بکشتند، گردنشپر زر از آن کنند خون‌بهای اوست
گیرم که کان زر شود آن گردن شتراو را ز زر چه سود که سودش بقای اوست