گنج

شمارهٔ ۴۶ - در عزلت

وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)قافیه: ازاست۱۱ بیت
شاکرم از عزلتی که فاقه و فقر استفارغم از دولتی که نعمت و ناز است
خون ز رگ آرزو براندم و زین رویرفت ز من آن تبی کز آتش آز است
بر قد همت قبای عزله بریدمگرچه به بالای روزگار دراز است
تا کی جوئی طراز آستی مننیست مرا آستین چه جای طراز است
دور فلک را به گرد من نرسد وهمگرچه مهندس نهاد و شعوذه باز است
من به صفت کدخدای حجرهٔ رازمشکل فلک چیست حلقهٔ در راز است
دهر نه جای من است بگذرم از ویمسکن زاغان نه آشیانهٔ باز است
از تک و تازم ندامت است که آخرنیستی است آنچه حاصل تک و تاز است
آقچهٔ زر گر هزار سال بماندعاقبتش جای هم دهانه گاز است
خواه ظلم پاش خواه نور گزین پسدیدهٔ خاقانی از زمانه فراز است
کار من آن به که این و آن نه طرازندکانکه مرا آفرید کار طراز است