گنج

شمارهٔ ۳۴۵

اهل بایستی که جان افشاندمیدامن از اهل جهان افشاندمی
گر مرا یک اهل ماندی بر زمینآستین بر آسمان افشاندمی
شاهدان را گر وفائی دیدمیزرّ و سر در پایشان افشاندمی
گر وفا از رخ برافکندی نقاببس نثارا کان زمان افشاندمی
گر مرا دشمن ز من دادی خلاصبر سر دشمن روان افشاندمی
بر سرم شمشیر اگر خون گریَدیدر سرشک خنده جان افشاندمی
گر مقام نیست هستان دانمیهستی خود در میان افشاندمی
جرعهٔ جان از زکات هر صبوحبر سرِ سُبّوح‌خوان افشاندمی
لعل تاج خسروان بربودمیبر سفال خُمستان افشاندمی
دل ندارم ورنه بر صید آمدیهر خدنگی کز کمان افشاندمی
گر نه خاقانی مرا بند آمدیدست بر خاقان و خان افشاندمی