شمارهٔ ۳۲۸ - در مدح عز الدین امیر یوسف سپه سالار
چون یوسف سپهر چهارم ز چاه دیآمد به دلو در طلب تخت مشتری
سیارهای ز کوکبهٔ یوسف عراقآمد که آمد آن فلک ملک پروری
هان مژده هان که رَستی ازین قحط مردمیهین سجده هین که جستی ازین چاه مُضطری
تو چه نشین و موکب سیاره آشناتو قحط بین و کوکبهٔ یوسف ایدری
خاقانیا چه ترسی از اخوان گرگ فعلچون در ظلال یوسف صدیق دیگری
یا ایهاالعزیز بخوان در سجود شکرجان برفشان بضاعت مزجاة کهتری
کآنجا که افسر سر گردنکشان بوداو را رسد بر افسرشان صاحب افسری
فصلی که در معارضهٔ غیر گفتهایتضمینش کن در این دو سه منظوم گوهری
ای در قمار چرخ مسخر به دستخوناز چرخ بادریسه سراسیمه سرتری
غوغای سرکشان فلک پایدام توستتو فتنه را بهانه ز خاقانی آوری
زنبور کافر ار پی غوغا به کین توستبر عنکبوت یکتنه تهمت چه میبری
در اوهنالبیوت چه ترسی ز عنکبوتچون بر در مشبک زنبور کافری
سرپنجگی نه سیرت خرگوش خنثی استترس از هژبر دار در آن صورت نری
از روزگار ترس نه از رند روزگاراز سامری هراس نه از گاو سامری
چون دور باش در دهن مار دیدهایاز جوشن کشَف چه هراسی؟ چه غم خَوری؟
خاقانیا چو طوطی ازین آهنین قفسکوشی که نیم بال بیابی و برپری