شمارهٔ ۳۲۷
گر دیده یک اهل دیده بودیدل مژده پذیر دیده بودی
جان حلقه به گوش گوش گشتیگر نام وفا شنیده بودی
این قحط جهان کسی نبردیگر کشت وفا رسیده بودی
کشتی حیات کم شکستیگر بحر غم آرمیده بودی
میترسد از آب دیده جانمای کاش نه سگ گزیده بودی
گر آهم خاستی، فلک راچون صبح دوم دریده بودی
ور چشم فلک به شفقت استیزو خون شفق چکیده بودی
مرغ دلم از زبان به رنج استورنه ز قفس پریده بودی
آویخته کی بُدی ترازوگر زآنکه زبان بریده بودی
خاقانی اگر نه اهلْ جُستیدامن ز جهان کشیده بودی
هرچند جهان چنو ندیده استاو کاش جهان ندیده بودی
با آنکه تمامش آفریدندای کاش نیافریده بودی