شمارهٔ ۳ - در شکایت و حکمت
همه کارم ز دور آسمانیچو دور آسمان شد زیر و بالا
لبم بیآب چون دندان شانه استازین دندان کن آئینه سیما
که این زنگاری آئینهوش راچو شانه باز نشناسم سر از پا
دلم مرغی است در قل بسته چون سنگچو سیم قل هواللهی مصفا
وگر سنگ آب نطق من پذیردبخواند قل هوالله طوطی آسا
مرا گوئی چرا بالا نیائیکه از بالا رسد مردم به بالا
من اینجا همچو سنگ منجنیقمکه پستی قسمتم باشد ز بالا
مرا سر بسته نتوان داشت بر پایبه پیش راعنا گویان رعنا
مگسران کردن از شهپر طاوسعجب زشت است بر طاووس زیبا
اگر شهباز بگریزد چو سیمرغز روی رشک معذور است ازیرا
چرا دارد مگس دستار فوطهچرا پوشد ملخ رانین دیبا
دل من دیگ سنگین نیست ویحککه چون بشکست بتوان بست عمدا
بلورین جام را ماند دل منکه چون شد رخنه نپذیرد مداوا
جهان خاقانیا شخصی است بیسردو دست آن شخص را امروز و فردا
گر امروزت به دستی جلوه کرده استکند فردا به دیگر دست رسوا