شمارهٔ ۲۴۳ - در مرثیهٔ رشید الدین فرزند خود
پسر داشتم چون بلند آفتابیز ناگه به تاری مغاکش سپردم
به درد پسر مادرش چون فروشدبه خاک آن تن دردناکش سپردم
یکی بکر چون دختر نعش بودمبه روشندلی چون سماکش سپردم
چو دختر سپردم به داماد گفتمکه گنج زر است این به خاکش سپردم
بماندم من و ماند عبدالمجیدیودیعت به یزدان پاکش سپردم
اگر کس نباشد پناهش به شروانپناهش بس است آن خدا کهش سپردم