گنج

شمارهٔ ۱۵۰

اندرین هفت هشت نه صدیقمصطفی را به خواب دیدستند
روی آن بحر دست صاحب فیضبحر وش بی‌نقاب دیدستند
کآمد و التفات کرد به منزان مرا جاه و آب دیدستند
شیر تنها رو شریعت رابا سگی در خطاب دیدستند
سگ بیدار کهف را در خوابهمبر شیر غاب دیدستند
مختلف خواب‌هاست کاین طبقاتران مقدس جناب دیدستند
قومی از آب دست او که چکیدبر عذارم گلاب دیدستند
قومی از کاس او مرا در خوابجرعه خور شراب دیدستند
قومی از فضله‌های آب دهانشبر لب من لعاب دیدستند
چه عجب زانکه تری لب گلاز لعاب سحاب دیدستند
مصطفی چشمهٔ حیات و مراخضر چشمه یاب دیدستند
او علیه السلام و من بندهسومین بوتراب دیدستند
گاهی او آسمان سوار و مراچون صبا در شتاب دیدستند
مصطفی بر براق و دست مرادر هلال رکاب دیدستند
آن سالات را که من کردماز زبانش جواب دیدستند
خاطرم را که کرم شب تاب استخادم ماهتاب دیدستند
صورتم را که صفر ناچیز استبا الف هم حساب دیدستند
خواجه صاحب خراج کون و مرااز زکاتش نصاب دیدستند
خواجه صاحب خراح کون و مرااز زکاتش نصاب دیدستند
پیش خندان لبش ز اشک چو ابرگریهٔ آفتاب دیدستند
ز آتش شوق او که در دل داشتدل آتش کباب دیدستند
من ندیدم نه اهل بیتم دیدکاهل حسن المب دیدستند
نه دروغ است خواب پاکان زانکاز سر صدق خواب دیدستند
آنک اصحاب صدق زیشان پرستا کجا وز چه باب دیدستند
آیت رحمت است کایت دهربا دلیل عذاب ددیدستند
نفس شیطان نماید آن حاشاکه سپهری شهاب دیدستند
من رآنی فقد رای الله گویکاین نظر بس عجایب دیدستند
از همه آن شگرف‌تر که به مننظرش بی‌حجاب دیدستند
ز آن نظر کشت زرد عمر مراتا ابد فتح باب دیدستند
زده از نور مصطفی خیمهدست من در طناب دیدستند
مصطفی را ز رنج خاطر منبا بدان در عتاب دیدستند
آری از بیم غارت گهر استکب را اضطراب دیدستند
مصطفی آمده به معماریکه دلم را خراب دیدستند
نعت او حرز جان خاقانی استکز جهان احتساب دیدستند
دیدن مصطفی است حجت منکاین دلیل صواب دیدستند
این مرا مرهم است اگر قومیخستن من ثواب دیدستند
آبم اینجا برفت شادم از آنککارم آنجا به آب دیدستند
پس به آخر مرا دعا گفتیآن دعا مستجاب دیدستند
چه عجب گر ز سورهٔ والتینورد جان غراب دیدستند