شمارهٔ ۱۴۹ - در مرثیهٔ خواجه ناصر الدین ابراهیم عارف گنجهای
خاقانیا عروس صفا را به دست فقرهر هفت کن که هفت تنان در رسیدهاند
در وجد و حال بین چو کبوتر زنند چرخبازان کز آشیان طریق پریدهاند
همچون گوزن هوی برآورده در سماعشیران کز آتش شب شبهت رمیدهاند
سلطان دلان به عرش براهیم بندهواراز بهر آب دست سراب قد خمیدهاند
بر نام او به سنت همنام او همهمرغان نفس را ز درون سر بریدهاند
خضر ارچه حاضر است نیارد نهاد دستبر خرقههای او که ز نور آفریدهاند
پیران هفت چرخ به معلوم هشت خلدیک ژندهٔ دوتائی او را خریدهاند
از بهر پاره پیر فلک را به دست صبحدلق هزار میخ ز سر برکشیدهاند
واینک پی موافقت صف صوفیانصوف سپید بر تن مشرق دریدهاند
در مشرق آفتاب چنان جامه خرقه کردکواز خرق جامه به مغرب شنیدهاند
تا گنجه را ز خاک براهیم کعبهای استمردان کعبه گنجه نشینی گزیدهاند
من دیدهام که حد مقامات او کجاستآنان ندیدهاند که کوتاه دیدهاند