گنج

شمارهٔ ۱۵

گفتی از شاهان تو را دل فارغ استدل ز شاهان فارغ است آری مرا
والی ری کز خراسان رفتنممنع کرد آن، نیست آزاری مرا
گر شدن ز آن سو کسی را رخصه نیسترخصه بایستی شدن باری مرا
من به پیران خراسان می‌شومنیست با میران او کاری مرا