شمارهٔ ۱۴۱
گر به شروانم اهل دل میمانددر ضمیرم سفر نمیآمد
ور به تبریزم آب رخ میبودارمنم آبخور نمیآمد
ور به ارمن دو جنس میدیدمدل به جای دگر نمیآمد
هرچه میکردم آسمان با مناز در مهر در نمیآمد
هرچه میتاختم به راه امیدطالعم راهبر نمیآمد
خون همی شد ز آرزو جگرمو آرزوی جگر نمیآمد
آرزو بود در حجاب عدمبه تمنا به در نمیآمد
همتی نیز داشتم که مرادو جهان در نظر نمیآمد
بیش بیش آرزو که بود مرابا کم کم به سر نمیآمد
آب روزی ز چشمهٔ هر روزیک دو دم بیشتر نمیآمد
دل نمیداشت برگ خشک آخروز جهان بوی تر نمیآمد
ترک بیشی بگفتم از پی آنککشت دولت به بر نمیآمد
آنچه آمد مرا نمیبایستو آنچه بایست بر نمیآمد