شمارهٔ ۱۲ - در حسب حال خود
من که خاقانیَم آزاددلمکه خرد قائدِ رای است مرا
بیش جان را نکنم زنگزدهکاینه عیبنمای است مرا
هم فراغ است کز آئینهٔ جانصیقلِ زنگزدای است مرا
نکُنم مدحسُرایی به دروغکه زبان صدقسُرای است مرا
همه حس در تنِ من سلطان استجز مشامی که گدای است مرا
به توکّل زیَم اکنون به کسبکه رضا صبرفزای است مرا
نانِ دونان نخورم بیش که دینتوشهٔ هر دو سَرای است مرا
من تیَمُّم به سرِ خاکِ نجسکی کنم؟ کآب خدای است مرا
نورپروردهٔ کشف است دلمکه یقین پردهگشای است مرا
ننگ دارم که شوَم کرکسطبعکز خرد نام همای است مرا
بختم انگشتکژ است آوخ از آنکهنر انگشتنمای است مرا
پاک بودم دمِ دنیا نزدمکو جُنُب بود نشایست مرا
آنچه بایست ندادند به منوانچه دادند نبایست مرا