شمارهٔ ۱۱۷
دلت خاقانیا زخم فلک راستکه آن چوگان جز این گویی ندارد
ز جیب مه قوارهات زیبد از سحرکه بابل چون تو جادویی ندارد
ازین هر هفت کردهٔ هفت دخترچو طبعت چرخ بانویی ندارد
خرد بوسد سر کلکت که چون اوعرابی نطق هندویی ندارد
به شروان گر کرم رنگی نمیداشتبه باب الباب هم بویی ندارد
به دامن گرچه دریا دارد اماگریبانش نم جویی ندارد
چو کشتی شو عنان از پاردم سازازین دریا که لولویی ندارد
ندارد موکبی کایام در ویردیف هر سگ آهویی ندارد
نگوئی کز چه معنی بشکنندتکه شمک آهو آهویی ندارد