غزل شمارهٔ ۹۹
سر نیست کز تو بر سر خنجر نمیشودتا سر نمیشود غمت از سر نمیشود
از شست عشق تو نپرد هیچ ناوکیکان با قضای چرخ برابر نمیشود
هر دم به تیر غمزه بریزی هزار خونوین طرفهتر، که تیر تو خود تر نمیشود
سلطان نیکوانی و بیداد میکنیمیکن که دست شحنه به تو درنمیشود
انصاف من ز تو که ستاند که در جهانداور نماند کز تو به داور نمیشود
روزم فرو شد از غم و در کوی عشق تواین دود جز ز روزن من بر نمیشود
روزی هزار بار بخوانم کتاب صبرگوشم به توست لاجرم از بر نمیشود
از آرزوی وصل تو جان و دلم نماندکآمد شد فراق تو کمتر نمیشود
کردم هزار یارب و در تو اثر نکردیارب مگر سعادت یاور نمیشود
خاقانیا ز یاربِ بیفایده چه سودکاین یارب از بُروت تو برتر نمیشود