غزل شمارهٔ ۹۸
آن زمان کو زلف را سر میبرداز صبا پیوند عنبر میبرد
در غم زنجیر مشکینش فلکهر زمان زنجیر دیگر میبرد
در جمال روی او نظارگیدست را حالی به خنجر میبرد
پس عجب نی گر رگ ایمان مانیش آن مژگان کافر میبرد
این عجبتر، کان لب نوشین به لطفگردنان را سر به شکر میبرد
گفت خاقانی نه مرد درد ماستزین بهانه آبش از سر میبرد