گنج

غزل شمارهٔ ۹۷

عشق تو به گرد هر که برگردداز زلف تو بی‌قرارتر گردد
تاج آن دارد که پیش تخت توچون دائره جمله تن کمر گردد
مرد آن باشد که پیش تیغ توچون آینه جمله رخ سپر گردد
در عشق تو تر نیامدن شرط استکایینه سیه شود چو تر گردد
بر هر که رسید زخم هجرانتگر سد سکندر است درگردد
زر خواستهٔ جهودم ار دارمچندان که به آفتاب درگردد
زر داند ساخت کار من آریکار همه کس به زر چو زر گردد
امروز بساز کار ما گر نیفردا همه کارها دگر گردد
خاقانی را چه خیزد از وصلتآن روز که روز عمر برگردد