گنج

غزل شمارهٔ ۷۷

به جائی رسید عشق که بر جای جان نشستسلامت کرانه کرد، خود اندر میان نشست
برآمد سپاه عشق به میدان دل گذشتدرآمد خیال دوست در ایوان جان نشست
مرا باز تیغ صبر بفرسود و زنگ خوردمگر رنگ بخت داشت بر او زنگ از آن نشست
فغان از بلای عشق که در جانم اوفتادتو گفتی خدنگ بود که در پرنیان نشست
مرا دی فریب داد که خاقانی آن ماستبه امید این حدیث چگونه توان نشست