گنج

غزل شمارهٔ ۷

به سر کرشمه از دل خبری فرست ما رابه بهای جان از آن لب شکری فرست ما را
به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمدگرهی ز زلف کم کن، کمری فرست ما را
به بهانهٔ حدیثی بگشای لعل نوشینبه خراج هر دو عالم، گهری فرست ما را
به دو چشم تو که از جان اثری نماند با ماز نسیم جانفزایت، اثری فرست ما را
ز پی مصاف هجران که کمان کشید بر ماز وصال مردمی کن، حَشَری فرست ما را
مگذار کز جفایت دل گرم ما بسوزدز وفا مفرحی کن، قدری فرست ما را
به تو درگریخت خاقانی و دل فشاند بر تواگرش قبول کردی، خبری فرست ما را