گنج

غزل شمارهٔ ۶۳

چه گویی ز لب دوست شکر وام توان خواستچنان سخت کمان کوست ازو کام توان خواست
به وصل لب آن ماه به زر یافت توان راهکز آن لب به یکی ماه یکی جام توان خواست
چو او تند کند خوی، مبر نام لب اویکه حاجت ز چنان روی به هنگام توان خواست
به وصلش رسم این بار گر ایام شود یارکه یاری به چنین کار ز ایام توان خواست
دلی کافت جان جست دلارام چنان جستنه زو صبر توان جست نه آرام توان خواست
مه خاقانی و مه‌کام که دارد طمع خامکز آن فتنهٔ ایام چه انعام توان خواست