غزل شمارهٔ ۶۱
عیسیلبیّ و مرده دلم در برابرتچون تخم پیله زنده شوم باز در برت
چون شمع ریزم از مژه سیلاب آتشینزان لب که آتش است و عسل میدهد برت
گر خود مگس شوم ننشینم بر آن عسلترسم ز نیش چشم چو زنبور کافرت
یاقوت هست زادهٔ خورشید نی مگویخورشید هست زادهٔ یاقوت احمرت
خونریز ماست غمزهٔ جادوت پس چراخونینسَلَب شده است لب معجزآورت
مانا که هم لبت خورد آن خون که غمزه ریختکاینک نشان خون به لب شکریندَرت
از نشترت سلاح دو بادام گاه جنگچشمم چو پسته پر رگ خونین ز نشترت
خاقانیی که بستهٔ بادام چشم توستچون پسته بین گشاده دهان در برابرت