گنج

غزل شمارهٔ ۵۰

روی تو دارد ز حسن آنچه پری آن نداشتحسن تو دارد ملک آنکه سلیمان نداشت
شو بده انصاف خویش کز همه روحانیانحجرهٔ روح القدس به ز تو مهمان نداشت
در همه روی زمین به ز تو دارنده‌ایبزم خلیفه ندید لشکر سلطان نداشت
خاک درت را فلک بوسه نیارست زدز آنکه دو عالم به نقد از پی تاوان نداشت
طیره از آنی که دل پای سریر تو راهدیه بجز سر نیافت، تحفه بجز جان نداشت
آنچه ز سودای تو در دل خاقانی اَستنیست به عالم سری کو پی تو آن نداشت