غزل شمارهٔ ۴۹
زان زلف مشک رنگ نسیمی به ما فرستیک موی سر به مهر به دست صبا فرست
زان لب که تا ابد مدد جان ما ازوستنوشی به عاریت ده و بوسی عطا فرست
چون آگهی که شیفته و کشتهٔ توایمروزی برای ما زی و ریزی به ما فرست
بندی ز زلف کم کن و زنجیر ما بسازقندی ز لب بدزد و به ما خونبها فرست
بردار پرده از رخ و از دیدههای مانوری که عاریه است به خورشید وافرست
گاهی به دست خواب پیام وصال دهگه بر زبان باد سلام وفا فرست
خاقانی از تو دارد هر دم هزار دردآخر از آن هزار، یکی را دوا فرست
باری گر اینهمه نکنی، مردمی بکناز جای بردهای دل او باز جا فرست